تبليغاتX
عشق و دیوانگی

 

شاید امروز که سی و چهار روز از بهار می گذره خیلی دیر باشه برای تبریک گفتن اما خب از کسی که خاطره ۲۹ اسفند ۸۶ رو هنوز ننوشته نمی شه بیشتر از این توقع داشت ، به هر حال بابت این غیبت طولانی از شما و عشق و دیوانگی م معذرت خواهی می کنم.

میگن سالی که نکوست از بهارش پیداست ، امیدوارم همینطور باشه چون من تا امروز که بهار خوبی داشتم و از اولین روزش برام پر از خاطره های رنگی بوده ، خاطره های سبز و نارنجی و قرمز

و من امسال باز هم به اندازه ده سال پیش از گرفتن عیدی خوشحال شدم و به اندازه ده سال پیش پوشیدن لباس در اولین روز عید رو دوست داشتم و به اندازه ده سال پیش دلم مهمونی می خواست و به اندازه ده سال پیش دلم خوش بود ...

وقتی سال داشت عوض می شد یه حس شادی و غمی داشتم ، شاد از اینکه بهاره  و همه چیز قراره دوباره عوض بشه و نو بشه ، حتی من ! و غمگین از اینکه سال ۸۶ که سال فوق العاده ای برای من و خانوادم بود حالا دیگه داشت تموم می شد، اما آروم چشامو بستم و آرزو کردم که امسال سال بهتری از پارسال بشه، آرزو کردم امسال هممون رشد کنیم ، بریم به سمت بالا، خدا...

آرزو کردم دل کسی رو نشکنیم ، به کسی دروغ نگیم ، آرزو کردم به آرزوهایی که برای رسیدن بهشون تلاش می کنیم برسیم ، آرزو کردم همدیگرو دوست داشته باشیم ، آرزو کردم که امسال آسمون آرزوهامون از هر سال آبی تر باشه ...

خوش به حال اونایی که در سال جدید یه قدم به خدا، یه قدم به آرزوهاشون و یه قدم به خودشون نزدیک تر شدن، خوش به حال اونایی که کینه هارو دور ریختن و دلاشون آفتابی شد ، خوش به حال اونایی که سیزده به در هفت تا سنگ به آب انداختن و هفت تا آرزو کردن ، کاشکی همه به آرزوهاشون برسن...

....

امیدوارم امسال سال خوبی برای ههمون باشه و حالا که یه سال دیگه از عمرمون گذشت از خودمون سوال کنیم که (امسال چقدر انسان تر شدم ؟!!)

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 4 اردیبهشت1387;ساعت 16:42; توسط نینا مرادی; |

 

    

             

 

 

هیچ کس مثل تو نیست،

 

برق چشمان کسی، مثل نگاه تو که نیست

 

عشق هست،

 

            پنجره هست،

 

                          باران هست،

 

بی تو از پنجره باران که تماشایی نیست .

 

می شنیدم که صدایی در گوشم را زد

 

ولی افسوس!

 

صدای تو که نیست ...

 

گرچه دور از منی ای عشق

 

ولیکن با من

 

به جز از یاد تو یاد دگری نیست که نیست ...

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1 بهمن1386;ساعت 12:45; توسط نینا مرادی; |

    

 

               تولدت مبارک

 

 

سنگ صبور خوبیه ، انگار که همه ی حرفامو می شنوه . بعد از دفتر خاطراتم اولین همدم مجازی خوبیه که دارم .

گاهی توش شعرامو می نویسم ، گاهی حرفامو که تو دلم مونده ، گاهی دلتنگیامو ، گاهی هم حرفایی که می خوام به دوستام بگم و نمی تونم اینجا می نویسم چون می دونم هنوزم اونقدر دوسم دارن که گاهی به وبلاگم سر بزنند (مگه نه؟!)

نوشتن تو عشق و دیوانگی آرومم می کنه. آروم مثل روزای قشنگی که برف آروم می باره و رو زمین می شینه .

آروم مثل خوابیدن رو برف یا مثل راه رفتن زیر بارون آروم مثل یه صدا در اوج دلتنگی ...

 

دلم می خواد برات بنویسم عشق و دیوانگی ام ، شاید من اولین کسی باشم که برای وبلاگش می نویسه . دلم می خواد بنویسم که خیلی دوستت دارم . به اندازه همه ی کلماتی که برات نوشتم ، به اندازه همه ی آرامشی که بهم دادی ، به اندازه ی همه ی دوستایی که پیدا کردم ، دوستت دارم به اندازه تمام لحظه هایی که با من بودی .

دوستت دارم به خاطر همه ی اون حرفایی که از راه تو به عزیزترین دوستام گفتم ، روزهای خوب و بدی رو با هم داشتیم ، خوب مثل شب یلدای پارسال ، مثل تولد همه ی دوستام ، مثل روزی به وسعت یک نگاه ! و بد مثل روز خداحافظی پگاه ، مثل خداحافظی غزل خاک، مثل ِ ... به قول دوستان بی خیال! بهتره از روزای بد فاکتور بگیریم .

از اولین نظری که تو وبلاگم دادید  منو دلگرم کردید ، یادمه اولین کسی که تو وبلاگم نظر داد اسمش سهیل بود که چون اون پستو من حذف کردم و دوباره نوشتم نظرش حذف شد( اون موقع چون زیاد وارد به کارای وبلاگ نبودم تا یه اشتباهی پیش میومد کل پستو حذف می کردم اینو به کسی نگید اما یه بار هم کل وبلاگو حذف کردم! )

 

از اولین لینکی که بهم دادید  دلگرم ترم کردید ، که اون هم پگاه بود . و دومیش هم که امید ایران مهر بود که وقتی اسممو تو پیوندهای وبلاگش دیدم احساس کردم اتفاق مهمی تو زندگیم افتاده...

و بعد از اون تشویق ها و نظرهای پی در پی شما که هر بار می خوندمشون انرژی می گرفتم و عزیزای مهربونی که همیشه و همیشه نظراشون باعث لبخند و شادی من بوده :

امیر کوچه دلتنگی ، امید اوهام محرمانه ، شهرام میرپناه ، امید شهر آرزوها، و قبلا هم پگاه، مرجان، انسیه ، شروین و ... .

 

که لطفتونو هرگز فراموش نمی کنم. شماها بودید که به عشق و دیوانگی من رونق دادید . و تا امروز که تولد دو سالگی عشق و دیوونگیمه با من بودید.

 

و به خاطر این چند وقتی که به خاطر درسم مجبورم  کمتر برای خودم ، وبلاگم و دوستای عزیزم بنویسم از همتون مخصوصا دوستای صمیمی عشق و دیوانگی معذرت می خوام و سعی می کنم که زودتر آپدیت کنم .

 

تولد عشق و دیوانگی فقط یه بهونه بود تا  به پاس همه خوبیا و مهربونیاتون چند سطری ازتون یاد کنم  .

و حالا که سطرهای آخر این پستو می نویسم خیلی خوشحالم و آرومم و همتونو دوست دارم و برای همتون آرزوی خوشبختی می کنم به جاش شما برام آرزو کنید که برف بیاد ...

پ.ن :

 ببخشید اگه متنم یه کم پسو پیشه یا مورد داره. دلیلش اینه که از بس ننوشتم نوشتن از یادم رفته !

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 12 دی1386;ساعت 20:58; توسط نینا مرادی; |

 

                            

گسستگی انسان امروز از خویشتن خویش و راز نهفته در درونش که همواره آن را سر به مهری گران پنداشته و رنج و اندوهی که روح خسته او را که هر دم با ملالی در هم آمیخته اندیشه اندیشورزان و خردمندان را به چالش سه ترک خوانده است .

دیگر بر هیچ کویی سخن از عشق در والاترین معنای آن بر زبان ها جاری نیست همه اهل قالند و کـــسی را اهل حال نخواهی یافت .

همگان غافل از آن بی همتای عالم سرگشته اند و از سراسیمگی سرشار!

انسان امروز چندان در آشفتگی ها و پریشانی های خیالی غرقه است که حسرت دمی آسودگی و آرزوی رها بودن و رها گشتن هماره در عمق جانش لانه کرده است و در جستجوی آن آرزومندی هر دم به رنگی در می آید و لحظه ای بعد جامه ای دیگر به بر می کند و چون افسون زدگان در پی بافته های سست بنیاد پندار خویش است .

پ. ن این متنو از روی  یه تابلوی نقاشی ( که نقاشش هم از دانشجوهای دانشگاه خودمون بود  و این متنو پایین نقاشیش نوشته بود) برداشتم . 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 23 آبان1386;ساعت 15:10; توسط نینا مرادی; |

 

                        

            

 

 

از پشت پنجره ی اطاق محل کارم به درخت رو به روی خیابون نگاه می کنم که روز اولی که من اومدم برگاش سبز بودن و تازه اما امروز زرد و نارنجی شدن و خشک .

دارم نگاشون می کنم که بعد از بارون دیشب چقدر برگای نارنجیش خیس شدن و دیگه حتی صدای خش خششون هم در نمیاد .

طولی نمیکشه که رفتگر میاد و خاطره ی اونا رو از ذهن خیابون هم جارو می کنه .

راستی اون عابر پیاده ای که داره میره چرا جای خالی برگارو زیر پاهاش احساس نمی کنه ؟! مگه یادش رفته که پاییز اومده ؟!

قول می دم که اون هیچ وقت تو کوچه درختی زندگی نمی کرده ، آخه می دونی کوچه درختی خونه ی پاییزه .

همیشه وقتی از مدرسه می اومدم یه کوهی از برگ زیر پاهام بود که چشمامو می بستم و فقط به خش خششون گوش می کردم .

یکی می گفت بدترین نوع مرگ ، مردن برگه ... اول سبزه بعد زرد میشه بعد می ریزه و آخر سر هم همه از روش رد می شن . اما من می گم برگها نمی میرن ، حتی وقتی زرد می شن و می ریزن با صدای خش خشون دارن فریاد زندگی می زنن . یه جورایی انگار دارن از ته دل می خندن ...

...

دارم خودمو آروم می کنم ، یه کم دلم گرفته ...

 

مرجان می پرسه فرشته ها مرد هستند یا زن؟ می گم که فرشته ها زنند اما من فرشته مرد هم دیدم.راستی جبرئیل و میکائیل هم مرد بودند . مرجان می گه من که ندیدم .

یعنی واقعا ندیده؟!

می پرسه چه چیزای قشنگی داری می بینی ؟ بهش می گم خیلی چیزا ، آسمون ، زمین، باد ، بارون ، آدما ، خدا ، همه چی ...

بیشتر از این نمی تونم براش توضیح بدم آخه گفتنی که نیست حس کردنیه .

 

از پشت پنجره میام کنار ...

 

 می دونم ! دلم برای پگاه تنگ میشه اما خب به زور که نمیشه کسی رو حفظ کرد . شاید هم اینطوری راضی تر باشه . منم بالاخره یه فکری واسه دلتنگیم می کنم . به قول نعیمه دنیا انقدر کوچیک هست، که بالاخره حتی اگه شده برای یه لحظه ما دوباره همدیگرو ببینیم حتی اگه همدیگرو نشناسیم ...

 

+ نوشته شده در یکشنبه 29 مهر1386;ساعت 14:58; توسط نینا مرادی; |

         

                          وای باران باران پر مرغان نگاهم را شست

 

باز باران آمد

یاد سرمشق هزاران بار از "باران" خوش

یاد شعر باران

یاد آن کودک ده ساله ی چست و چابک

یاد نقاشی بارانی خوش

باز باران آمد

شعر من هم بارید

و دلم خواست

از اول شعر باران

تا شمیم خاک باران زده با من باشی

من و تو باشیم و باران و خدا

و نسیمی بوزد گه گاهی

و تر از بارش باران و خنک از وزش باد و نسیم

تا سرانجام ره خوشبختی

سخت با هم بدویم

و نپرسیم از عشق

که سرانجام کجاست ...

 

+ نوشته شده در سه شنبه 17 مهر1386;ساعت 13:1; توسط نینا مرادی; |

 

                        

 

دلت  گاهي بدجور تنگ مي شه .
جوري که ديگه نه کاري از ترانه هاي داريوش بر مياد و  نه از شعرهاي فروغ.
يه خودکار تو دستت داري که تا به خودت مياي مي بيني که هزار بار روي کاغذ اسمشو نوشتي 
و ازديدن اسمش انقدر به وجد مياي که انگار قبلا بلد نبودي اسمشو بنويسي .
...
بعد از ساعت ها انتظار که بالاخره ساعت شده سه مياي که همه ي غصه هاتو براش تعريف کني،
همه ي دلتنگياتو براش گريه کني و بهش بگي ، بگي که ...
اما يهو بغضت سکوت ميشه و تو گلوت گير مي کنه ، دلت مي خواد که اون يه ريز حرف بزنه و تو فقط نگاش کني.
دلت مي خواد همه ي فصل هاي فاصله رو از کتاب قصتون خط بزني و  برسي به فصل های خوبش.
 اما يادت مياد که :
«
.
.
.
اون چيزي که مهمه با چشم سر ديده نميشه ،
 اگه گلي رو که دوست داشته باشي تو يه ستاره ي ديگه است ،
شب تماشاي آسمون چه لطفي پيدا مي کنه ، همه ي ستاره ها غرق گل مي شن ...»


اون وقته که  کمي آروم تر مي شي ...

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 14 شهریور1386;ساعت 15:28; توسط نینا مرادی; |

       

                                      

 

چه ساده و صميمي بوديم ،
چقدر ساده و بي شيله پيله همديگرو دوست داشتيم ، يادمه که هيچ وقت طاقت قهر همديگرو نداشتيم و تا از هم دلخور مي شديم سر کلاس نامه نگاري مي کرديم و بالاخره هر طوري بود تا آخر زنگ آشتي مي کرديم و توي آخرين نامه مون مي نوشتيم : بعد از زنگ جلوي در مدرسه منتظرتم و  بعد از زنگ جلوي در مدرسه مي پريديم تو بغل هم و طبق معمول توي راه يه يخ در بهشت مي خريديم و تا خونه مي خنديديم.
برامون مهم نبود که لباس هاي کي گرون تره ، نمره ي کي بالاتره ، اگه 12.5 مي شديم به دوستمون نمي گفتيم 17 شدم ، با هم درس مي خونديم که دفعه بعد هر دو تامون 20 بگيريم و اگه يه شکلات هم داشتيم اونو دو نفري مي خورديم نه تنهايي!
اما افسوس!
حالا ديگه دوستامونو با خط کش اندازه مي گيريم و با مارک لباسشون . يه روز همديگرو دوست داريم و يه روز نداريم . اگه از دوستمون يه بدي ببينيم خيلي زود همه خوبي هاشو فراموش مي کنيم .
چقدر راحت همديگرو ناراحت مي کنيم . ادعامي کنيم دوستيم اما به هم دروغ مي گيم ، به هم حسادت مي کنيم ، روز به روز رنگ عوض مي کنيم و هميشه دلمون مي خواد گوشي ما از گوشي دوستمون مدل بالاتر باشه.
ديگه کمتر کسي پيدا ميشه که بتوني دلتنگياتو براش گريه کني . کسي که مطمئن باشي حرفاي درگوشي تو رو  به کسي نميگه . کسي که بتوني بهش بگي دوست !

پ.ن
و من خيلي خوشحالم که تو رو دارم که نه حسودي ، نه دروغگويي  ، نه حرفامو به  کسي مي گي دوست خوب من !

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 1 شهریور1386;ساعت 15:56; توسط نینا مرادی; |

 

                   

                       

 

 

ترانه ی موزون شب های مهتابی ام

سلام!

اینجا دامن هوا را مه گرفته و می رقصاند

هوا ملس است

من خوبم

ستاره ام؟

او هم خوب است

هر شب می بینمش

آخر می دانی

اینجا آسمانش مثل دلت صاف است

ستاره می بارد

ماه می خندد

باد می رقصد

زندگی طعم آلبالوی ترش می دهد

و طعم تمشک نارس

مادربزرگم به حلال ماه لبخند می زند

پدربزرگم نی می زند

جویبار می خواند

آسمان ستاره می بارد

آخر می دانی گلم

من و ستاره و شب و جویبار

همه ی آبادی را خبر کرده ایم

ما هر شب برایت جشن می گیریم

یک ستاره فوت می کنیم

و تا ستاره شهاب شد ،

برایت آرزو می کنیم

...

جغد و جیرجیرک هم هستند

صدای جغد پیر در خواب آبادی پیچیده است

جیرجیرک ها هم بی تابی می کنند

بودبودک قصه ی مادربزرگ را هم خبر کرده ام

او هم می خواند ...

تو هم هستی !

خدا هم هست ،

صدای خدا از ایوان خانه ی مادربزرگ چکه می کند .

ملودی محض است

وقتی شب و ستاره و جویبار و نسیم و خدا ،

همه با هم می گویند :

تولدت مبارک

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 3 مرداد1386;ساعت 18:43; توسط نینا مرادی; |

       

 

                

 

    

من

     تو را

           برای شعر

                     بر نمی گزینم 

شعر

      مرا      

          برای تو

                    برگزیده است

در هشیاری

          به سراغت

                      نمی آیم

هر بار

      از سوزش انگشتانم

                             در می یابم

که باز

          نام تو را 

                   می نوشته ام .

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 17 تیر1386;ساعت 11:28; توسط نینا مرادی; |

< Designed By: faust .... faust256.blogfa.com